
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

عشق چیست؟ مادر گفت عشق یعنی فرزند.
پدر گفت عشق یعنی همسر.
دخترک گفت عشق یعنی عروسک.
معلم گفت عشق یعنی بچه ها.
خسرو گفت عشق یعنی شیرین.
شیرین گفت عشق یعنی خسرو.
فرهاد گفت: …. ؟
فرهاد هیچ هم نگفت.
فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشمانی بارانی. میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد! میخواست شکایت کند اما نکرد. نفسش دیگر بالا نمی آمد؟ سرش را پایین آورد و رفت! هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند! ولی او نایستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون میدانست او نباید بماند. و عشق معنا شد.
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !


به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از
من به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم
عشق من تو در چه حالی
1000بار900جمله ی عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان و با 600 شکل پیش 500نفر طرح کردم و400 تای آن ها 300 جمله را به 200 زبان در 100 برگ ترجمه کردند90 تای آن ها را در 80 روز روزی 70 دفعه برای خودم نوشتم60 تای آن ها را آموختم50 بار 40روز روزی 30 دفعه تکرار کردم 20 بار 10 سوال به مدت 9 روز تکرار کردم به 8 سوال 7بار 6جواب دادم در فاصله ی5روز دارای 4بار 3جا در مدت 2 روز تو را دیدم و عاشقانه نگاهت کردم تا روزی برسد که من یک بار بگویم دوستت دارم


بیشک آن تابستان
تمام عاشقانههایم را برای کودکی مینوشتم
که از چشمهای من آب مینوشید
شبها اعتراض کنان از پشت پنجرهها میگذشتند و
به هر بهانه، به هر صدا سیلی میزدند
چشمانم آبی بود و پارههای تنم ارغوانی
کودکم بیبهانه میخندید و به سیلی شب آرام میگرفت
من اما با هیچ بهانهای آرام نمیشدم
دستهایم طعم دریا گرفته بودند
صدایم طنین زمستان داشت
برف بر تنم میبارید
آواز میخواندم
از چشمهای کودکم آب مینوشیدم.


خدایا......
خدایا فقط تو را می خواهم.....باور کرده ام که فقط تویی سنگ صبور حرف هایم
می ترسم از اینکه بگم دوسش دارم...اون نمی دونه که با دل من چه کرده...نمی دونه که دلی رو اسیر خودش کرده
هنوز در باورم نیست که دل به اون دادم و اون شده همه هستی ام
روز های اول آشنایی را بیاد میاورم آمدنش زیبا بود ...آنقدر زیبا حرف می زد که به راحتی دل به او باختم و او شد اولین عشقم در زندگی
بارالها گویی تو تمام زیبایی های عالم را در چهره و کلام او نهاده بودی
واین گونه مرا اسیر او کردی و دل کندن از او شد برایم محال و داشتنش بزرگترین ارزویم در زندگی
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهایم نگذارد....خدایا امشب به تو می گویم چون تو تنها مونس تنهایی هایم هستی..
چگونه بگویم بدون او می میرم....او رفته و در باورم نیست نبودنش...
خود خوب می دانم او مرا کودکی فرض کرد که نمی داند عشق چیست و برای عاشقی حرمتی قائل نمی باشد
مرا به بازی گرفت یا شاید....نمی دانم.....دگر هیچ نمی دانی.. اعتراف می کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر این نفس را هم نمی خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدایا دوست دارم مرا بفهمد حتی برای یه لحظه
عشق به شکل پرواز پرندست / عشق خواب یک آهوی روندست
من زائری تشنه زیر باران / عشق چشمه آبی اما کشندست
من میمرم از این آب مسموم / اما اونکه از مرده عشق تا قیامت هر لحظه زندست
من میمیرم از این آب مسموم / مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز پرندست
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار / دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از لب به دیوار / برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش / طلوع صادق عصیان من بیداریم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده / مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده / اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده / اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگزنمرده . . .
|
ایمان مادرشیخ مفید، عالم بزرگ شیعی و فقیه گران قدر عالم اسلام، شبی در خواب دید که حضرت فاطمه زهرا(س) با دو فرزندش حسن و حسین(ع) به نزد او آمده است و به او می گوید: «ای شیخ، آن دو را فقه بیاموز». فردا، در جلسه درس، هنوز در فکر خواب دیشب بود. زنی همراه دو فرزندش نزد او آمد و گفت: «ای شیخ آن دو را فقه بیاموز.» لبخندی از تحسین بر لب شیخ نشست. آن زن، فاطمه مادر سید رضی و سید مرتضی بود؛ زنی بسیار پاکدامن و اهل عبادت. دو فرزندش سید رضی و سید مرتضی که بعدها از علمای بزرگ شیعه شدند، همواره از ایمان و خلوص مادرشان یاد می کردند تا جایی که سیدرضی، گردآورنده نهج البلاغه، می گوید: «اگر همه مادران به خوبی، پاکی و وظیفه شناسی او بودند، فرزندانشان به پدر نیازی نداشتند». این گفتار نشان دهنده نقش حساس مادر در پرورش مذهبی فرزندان است. |
>>> ادامه مطلب <<<

السلام علیک یا فاطمه زهرا.......
ای کاش فدک این همه اسرار نداشت
ای کاش مدینه در و دیوار نداشت
فریاد دل محسن زهرا این است
ای کاش در سوخته مسمار نداشت
>>> ادامه مطلب <<<

به قدرهر چه دیدم مراآزارکردی تو
خیانت رادوباره دردلم تکرار کردی تو
عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت
وکاراین دیوانه رادشوارکردی تو
چقدرازالتماسم پیش مردم آبرویم رفت
چقدراین چشمها راپیش مردم خوارکردی تو
چقدراشعارزیبابرایم خواندی وگفتی
وبازی بادل بیمارمن بسیار کردی تو
نمی بخشم تورا, اورا,وهرکس راکه بدباشد
خدایم خود تلافی می کندهرکارکردی تو
نمی بایست نفرین آخرپیمان ماباشد
مراامابه این کار غلط ناچارکردی تو
دلم رادیگر ازهرچه نگاه وآرزوکندم
تمام پنجره های مرادیوارکردی تو
چه حسنی داشت درداین شکست تلخ میدانم
مراازخواب عشق وعاشقی بیدارکردی تو
این روزها خیلی دلم تنگ می شود...
دلم برای گریه های بی دلیل تنگ می شود. . . . .
دلم برای خنده های از ته دل تنگ می شود.
دلم برای همه بچه های خوب دنیا تنگ می شود
دلم برای همه آدم های پاک و بی ریا تنگ می شود.
دلم برای همه مادربزرگ های پیر و مهربان تنگ می شود
دلم برای همه لحظه های دلتنگی ام تنگ می شود.
دلم برای کودکانه ترین لحظه های شاد زندگی ام تنگ می شود
دلم برای همه لحظه های بارانی سکوت و دعا تنگ می شود
دلم برای همه چیزهای خوب خدا تنگ می شود.
این روزها خیلی دلم برای خدا تنگ می شود...
***
چشمانت روشن
و چشمانم تاریک
روز را به تو می بخشم
تا شبم را پر ستاره کنی
گفتمش: دل می خری؟
پرسید: چند؟
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند!
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود...

توی این همه شلوغی .یه نفر دلش گرفته
یه نفر که حتی دادش ااز گلو بیرون نرفته
مثه یه بطری خالی. اونو ازکمرشکوندن
به گناهی که نکرده رفته تا دار مجازات
تو نگاه اون تنفر پر زده نشسته هیهات
یه نفر دوباره اینجا. رفته تا سینه تو مرداب
آسیاب نوبتیه پس آدما زود بیدار شین از خواب
توی این همه غریبی به کجا میرسیم آخر.
شب همسایه سیاهه شب ما چرا چراغون
دل اون که دیگه دل نیست. شده پرپرشده داغون
یه نفر هامون زیادن همشون بی کس و یاور


خداوکیل است غصه چرا؟
رزق تقسیم شده است حرص چرا؟
دنیا فریبنده است اعتماد به آن چرا؟
قیامت که هست خیانت چرا؟
قبر که هست ساختمان مجلل چرا؟
حساب آخرت با خداست مال حرام چرا؟
دشمن ما شیطان است پیروزی از آن چرا؟








